مدح و وفات حضرت معصومه سلاماللهعلیها
السـلام ای بـانـو، ای مُـروّجِ مـکـتـب ای به مسلمین الگو، وی دوبارۀ زینب ای فـــقــیــهِ آل الله، زادۀ رســـولُ الله مـاه پـارۀ عـصـمـت، بـازتـابِ ثـارالله نـور عِـلمِ پیـغـمـبر، مَهـدِ دانشِ حـیدر هم مطیع و شاگرد و دُختِ موسیجعفر بِنتِ فـاطمه یعنی، همچو فـاطمه یکـتا مثلِ مادرت زهـرا، بیبدیل و بیهـمتا در نگاهِ ذُالنُّورَت، مَجدِ ذوالمِنَن داری آفـتـابی از نـوری، پَـرتـوِ حسن داری ای به مَدحِتان قاصر، هرچه شاعر و ذاکر افـتخـارِ سجـاد و فخـرِ صادق و باقـر در شُکوهِ خود داری، اِقتدارِ زهرا را بهـرِ تو پـدر فـرمود: جـملۀ فـداهـا را عـشقِ مـا تَـوَلّایَت، مَـشـقِ ما تَبَـرّایَت پا نـهادهای از اوج، جای پای مولایت ای کریمۀ عترت، عقل مانده حیرانَت بسکه در رَهِ معشوق، عشق داده جانانَت بسکه داشت دلدارَت، اِشتـیاقِ دیدارَت نامهای نوشت و خواند، اینچنین علَمدارَت مَقـدَمَت مسیحایی، مَنسَبِ تو زهـرایی دعوتَت به ایران کرد؛ صاحبِ تَوَلّایی بانوی کرامت کیست، چون تو در مسیرِ حق؟ از عقیله بُردی اِرث، گشتهای اسیرِ حق گـشـتهای اَسیـرُالله، گرچه با دلِ خسته لیک بِینِ نامـردان، دستِ تو نشد بسته ای مجاهدِ نستوه، ایستادهای چون کوه در برابرِ چـشمَت، کـشته دیدهای اَنبوه سوختی ز داغ اما، سوختی به خیمه؟ نَه هیجـده بـرادر را، دیدهای به نیـزه؟ نَه شهرِ قم تورا اَمن و، کوچهها اَمانَت شد سنگبارِش از هر سو، کِی به جسم و جانت شد در میانِ شهرِ قم، کِی شدی تو زندانی؟ منزلِ تو بیت النُّور، نَه به شامِ ظلمانی بِینِ عـدّهای خَمّار، کِی به شامِ ویـرانه دیدهای حـریمَت را، بِینِ جمعِ بیگانه؟ ای بشارتِ شیرین، وی حقیقتِ دیرین شد قـیـامِ والایت، بهـر کـربـلا تـبـیین |